نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

دومین سفر شمال درسال94

1394/2/31 6:22
نویسنده : مامان و بابا
247 بازدید
اشتراک گذاری

سلامی زیبا به زیباترین دختر دنیا؛

مامانی می خوام از سفری برات بنویسم که بابایی یهویی ترتیبش داد،سفری یهویی اما خیلی عالی...

همسفرامون یا بهتره بگم خوش سفرامون:عمو وحید و خاله میترا و کیان کوچولو بودن

مقصدمونم شهر (فومن)بود.

سفر را دوست دارم...

اما آنگاه که هم قدم با تو و بابایی باشم به سوی جنگلهای مه گرفته...

کنار دریای آرامش با شما بودن،نم نم باران و حریق آتشی که ما ساخته ایم از هیزم های خشک،بوی خاک...

و صدای دوست داشتنی تو که با لحن شیرین کودکانه ات برایمان می خوانی باز

"یه توپ دالم قلقلیه..."

مامان به قربون قشنگیات که زیبایی ماسوله را چند برابر کرده...

نهال کوچولوی مامان لطف کن برو تو ادامه مطلب ریز به ریز کارها به همراه عکسای خوشملت ببین...

 

 

 

 

شب قبل از حرکتمون تو اتاق کیان جون دو تایی با هم کلی بازی کردین

من وبابایی کلا برای رفتن به سفر تصمیم گرفتیم زمانی انتخاب کنیم که تا به مقصد برسیم شما بیشتر خواب باشی که یوقت خدایی نکرده بالا نیاری تو این سفر هم قبل از حرکتمون به شما قطره ضد تهوع میدادم خداروشکر اینبار هم اصلا بالا نیوردی و من وبابایی از این بابت خیلی خوشحال بودیم

ما روز پنج شنبه2/24ساعت 3/5 صبح حرکت کردیم وشما خیلی ناز خوابیده بودی

برای خوردن صبحانه در رودبار توقف کردیم وشما هم بیدار شدی و همین که چشمای نازت به این سرسبزیها افتاد کلی سرحال شدی و با ژسای قشنگت سوژه عکس گرفتن من شدی نازنینم

اینجا هم تو آماده شدن املت به عمو وحید کمک کردی

قربون دستای کوچولوت برم دخمل کوچولوی مامان،یوقت خسته نشن

اینجا خاله میترا به من می گفت ای خدا چقدر نیکا تو عکس گرفتن همکاری میکنه،چقدر قشنگ ژس میگیره

کلی قربون صدقت میرفت

پس این املت چی شد گسنمونه

دست درد نکنه کیان جون خیلی مزه میده

اینجا هم طبق معمول گیر داده بودی گوشی مامانو کو،کیان هم تبلتش داد دستت و داشت بازیهاش برات می اورد

قربونت برم که توماشینم می گفتی کچلم بخو ابونم

ما تقریبا ساعت 11ظهر به شهر فومن رسیدیم و در همون شهر یه خونه گرفتیم، وسایلمون گذاشتیم و بدون معطلی برای صرف ناهار رفتیم به سمت ماسوله

اینجا هم نرسیده به ماسوله است پشت سنگی که روش وایسادی  یه پرتگاه بزرگ و مه گرفته

منظره ی خیلی زیبایی بود

اینم آبشاری که تو ماسوله بودبا دیدنش کلی ذوق کردی کلا هر چیزی که مربوط به آب بازی میشه بهت انرژی میده،دورت بگرددددددددددددددددددددددددددددددددددددم

تا مامانی و بابایی حواسشون نیست بلم یزله آب بازی دنم بیام

باشهههههههههههههههههههههههههههه

می خواستیم ناهارو تو ماسوله بخوریم اما بارون شدید شده بودبه خاطر همین برگشتیم به طرف شهر فومن و بین مسیر چشممون به منظره ی زیبایی افتاد،یه رستوران جنگلی دیدیم،آلاچیقای چوبی زیبا با پله های چوبی بالای درخت و شما هم با کیان همش آویزون میشدی تا پایین و مشاهده کنی هر چقدر می گفتم نیکا جان خطرناکه بازم کار خودت می کردی همش مواظبت بودیم

بابایی،عمو وحید دستون درد نکنه خیلی مزه داد

 بعد ناهار هم چون با کیان خیلی بازی کرده بودی حسابی خسته شدی و همین جوری بغل بابایی خوابت برد

اینجا هم صبح روز دوم تو پارک شهر فومنه که برای صبحونه بابایی کلوچه داغ فومن خرید و خیلی چسبید

شما هم، دوست داری کلوچه بخوری و هم بازی کنی

نیکا و بابایی مهربونش در حال توپ بازی کردن

قربونت برم که مثل خودم می مونی خیلی خوش ذوق و با احساس،آخه خودمم وقتی اولین بار به ساحل زیبای گیسوم رفتم،من و بابایی با خاله میتراشون بودیم،دقیقا مثل تو پر شور و نشاط وقتی از بین جنگل عبور میکردم تا به دریا برسم سرم از شیشه اورده بودم بیرون و جیغ میزدم

قربون شور و نشاطط خوش ذوق مامانی

خوشمل مامانش تو جنگلهای گیسوم ،ناز و ماز ژس گرفته

فدای ژسای قشنگت،فدای دستای کوچولوت که به ژسای قشنگت کمک میکنه

آخیش آدم کنار چای زغالی احساس پرواز بهش دست میده

ناهار روز دوممون و یه جای دنج تو جنگل گیسوم که آشپزشم عمو وحید بود خوردیم،خداییش آبگوشتای عمووحید خیلی خوشمزه است شما هم خوشت اومد

مامانی قبل از اینکه بیایم شمال تا به شمامی گفتیم بریم شمال میگفتی شمال،دیا،قربون دیا گفتنت شم

تا چشمت به قول خودت به دیا افتاد کلی ذوق کردی

اینجا هم می خواستی آبار بگیری

دلت می خواست آب بیاد طرفت اما تا میومد فرار می کردی

بابایی اسمت رو ماسه ها نوشت و شما هم محوش شده بودی

 

کیان جان از بس شمارو دوست داشت به هر نحوی می خواست ابراز محبتش نشون بده

کیان به منم بادکنک میدی؟

دو تا خوشملا روبروی خونمون

ما کلا دو روز شمال بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت روز شنبه ،ساعت 9صبح به صورت تفریحی برای برگشت به تهران حرکت کردیم شما اول بیدار شدی و تو ماشین دوباره خوابیدی

برای زیارت و خوردن صبحونه تو امامزاده هاشم توقف کردیم و کیان به باباش گیر داد که بادکنم بیار بازی کنم خلاصه برای شما هم بد نشد

نه مامان جون نمی خولم سیلم،آخه مامانی ،تو چی خوردی که سیری

منم زیاد بهت گیر ندادم که بخوری گفتم یوقت خدایی نکرده بالا میاری

ژس همیشه ماندگار عشقم تو امام زاده هاشم

مامان جان با کیان برو بالا دیگه

خودم می خوام بلم دیده

سلام آقا جون

دوست دالم

دالم دعا میکنم

برای صرف ناهار در شهر قزوین توقف کردیم،وبه قول قدیمیا آشمون بار کردیم

تا آش آماده بشه یزله شیل بخولم

کچلم خوابش میاد

پیش پییش پیش

آشمون یزله دیگه کال داله

به به خیلی خوشمزه است

ما تقریبا حدود ساعت 8 شب رسیدیم خونمون،خیلی سفر خوبی بود.

پر از خاطره های شیرین و به یاد موندنی...

عسل مامان برای وصف تو دنبال هر واژه ای که باشم آخرش میرسم به کلمه دوست دارم

دوستت دارم عشقم 

 

پسندها (1)

نظرات (0)